حكيم ابوالقاسم فردوسى

116

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

هومان به پيش بيژن آمد و به دو گفت : خِرَد با جان پاكت جفت بادا ، بدان كه هومان سپهدار چون گَرد بيآمد تا ببيند چه كسى از پهلوانان جوياى نبرد با اوست . بيژن كه چنين شنيد ، آمادهء رزم شد و به همراه ترزفانش بىدرنگ همچون پلنگ جنگى با زره پهلوى بر تن و كلاهخود خسروانى بر سر ، به پشت اسپ سياه‌رنگش كه بند دوال زين آن را به سختى بسته بود ، سوار گشت و به سوى جنگ تاخت . چون به پيش هومان رسيد ، به دو گفت : اى سبكسر ، به ياد بيآور كه ديشب با سخنانت سر مرا از تن جدا ساختى . امروز اميد آن دارم كه اين تيغ من چنان سرت را از تن جدا سازد كه خاك از خون تو گِل شود و اين داستان را به ياد آورى كه يك ميش ژيان به آهويى گفت : اگر پاى من از دامى آزاد گردد ، ديگر اگر آن دشت يك سره پرنيان هم شود ، هرگز بدان سو بازنگردم . هومان كه چنين شنيد ، به دو گفت : بدان كه امروز گيو ، جگر خسته و بىپسر دلاورش خواهد گشت . اينك اگر خواهى به كوه كنابد و يا در سوى ريبد كارزار كنيم تا هيچ‌كسى ، نه از ايران و نه از توران ، به ياريمان نيآيد . بيژن گفت : تا به كِى مىخواهى سخن گويى ؟ آهنگ جنگ كن . پس هر دو كمانها را به زه كردند و اسپها را از جا برانگيختند و گَرد برخاست . آن دو خونى كه هر دو آن چنان از كين شاه ، كينه‌ور گشته بودند ، سر به ماه برافراختند . بدين سان از كوه كنابد بيرون تاختند و به دشتى رسيدند كه نه جاى پاى آدمى بر آن بود و نه كركسى بر آسمانش مىگذشت و نه شير نرّى بر خاك آن راه مىسپرد . در پيرامونشان هيچ‌كسى را از دو سپاه ، يار و فريادرس نديدند . پس با يكديگر پيمان بستند كه به ترزفان ، بيهوده بدگمان نگردند و گفتند : هر كه از ما به جان ، رهايى يافت ، كينهء ترزفان را به دل نگيرد تا بدين سان بد و نيك كار و گردش روزگار و چگونگى آن پيكار را به شاه بگويند . آنگاه چون اين سخن بگفتند ، از اسپان فرود آمدند و گره بر بند زره زدند و بند دوال زين اسپان را چون سنگ استوار و سخت ساختند . سپس خشمناك و با دلى پر از كين ، كمانها را آماده كرده و به ميدان جنگ تاختند . چون همهء تيرهايشان را به كار بردند ، دست به